دوران کودکیم به چه صورت گذشت درست بخاطرم نیست پا به تو نوجوانی گذاشتم وبه جوانی رسیدم تا کمی از دریای بیکران ادبیات وهنر جهان قطره ایی نصیب خود کنم.بلند پرواز بودم .به این فکر رسیدم که این دنیا دنیایی نیست که بدرد بخورد به فکر افتادم تا انرا عوض کنم .هرچه کلنجار رفتم با این در واندر زدم دیدم دنیا با این حرفها عوض شدنی نیست.با خود گفتم کوچکتر از انم . گفتم باید ایران را عوض کنم گفتم ورفتم ونوشتم کاری بود بس دشاور ویه تنه اب در هاون کوبیدن .به ده برگشتم خواستم دهاتم را عوضکنم .ان هم نشد بزرگتر وبا تجربه تر شدم گفتم باید از خانواده شروع کنم این هم نشد زانوی غم بغل کردم وفلاش وار زندگیم را مرور کردم وبه فکر فرو رفتم گفتم باید خودم را عوض کنم .هنوز که هنوزه در خم یک کوچه ام. از نوشته های برادر عزیزم حبیب