صمد بهرنگی ( متولد 1939 تبریز متوفی بسال 1968 )

صمد بهرنگی بسال 1939 در محله چرنداب تبریز چشمم بجهان گشود . پدر او عزت و مادرش سارا نام داشتند .صمد دارای دو برادر و سه خواهر بود . صمد بعد از پشت سرگذاشتن تحصیلات ابتدائی در دبیرستان تربیت و دانشسرای عالی تحصیلاتش را ادامه داد . روشنفکر فقید آذربایجان جنوبی بعد از فارغ التحصیلی در شهرهای همانند ممقان ،گوگان و روستاهای آذربایجان جنوبی به تدریس پرداخته و تا پایان عمر کوتاه ولی مفیدش به آموزگاری پرداخت . صمد بهرنگی در خلال آموزگاری از طرفی دیگر به تحصیل شبانه در رشته زبان و ادبیات انگلیسی دانشکده ادبیات تبریز پرداخت. صمد علاوه بر آموزگاری و راهنمائی کودکان روستائی آذربایجان جنوبی برای آنها داستانهای فوق العاده ای نیز بقلم گرفت . صمد ضمن ارزیابی و بررسی ادبیات مردمی آذربایجان قصه هائی که از سینه به سینه نقل شده اند را جمع آوری نموده و آنها را دوباره بزبانهای ترکی و فارسی بقام گرفت .او علاوه بر این مهمترین فعالیتش ، در مورد فولکلور آذربایجان و نظام آموزشی و تربیتی ایران نیز نوشته هائی قید کرد .در این راستا صمد جنبه های لنگ نظام آموزشی ایران را بررسی نموده و در مورد راه چاره برای آن به کند و کاو پرداخت . بهرنگی در روزنامه های مهم آندوران نوشته های خود را تحت عناوین و القابی همانند قرنقوش، چنگیز، بابک، بهرنگ، آدی باتمیش ، داریئش، نواب مراغه ای و آدم بچاپ میرسانید .گرچه او بعدها هفته نامه ای بنام آدینه منتشر ساخت ولی این نشریه در فضای مختنق آندوران دیری نپائید. صمد بهرنگی در اوت سال 1968 در رودخانه مرزی ارس و بشکلی اسرارانگیز غرق شده و درگذشت .
در میان آثار مشخص صمد بهرنگی میتوان نمونه های موجود را در دو گروه مورد ارزیابی انجام داد . بدینترتیب که :
با اجازه ی صاحب وبلاگ
مطلب زیر موضوع سخنرانی خانم نوشین شاهنده در کنفرانس" ادبیات و خلاقیت هنری زنان در ایران معاصر" در دانشگاه تورنتوی کانادا است. خانم شتاهنده مسئلهی زن و لزوم شرکتش در اموراجتماعی را از دیدگاهی تازه بررسی کردهاست. چنین نگرشی فیلسوفانه به مسئلهی فمینیستی برای من بسیار جالب بود. خودتان
مقدمه
پيش از اين زنان براي به دست آوردن خواستها و حقوق خود، مجبور بودند تا از بيراه وارد عرصههاي مختلف زندگي شوند. اما پس از تجربهي به چالش كشيدنهاي اجتماعي و سياسي، زنان وارد عرصهي فلسفه شده و حالا فلسفه را براي به چالش كشاندن و در عين حال پيشبرد اهداف خود بسيار مفيد يافتهاند. بهنظر ميرسد كه فلسفه، در واقع دعوت آن به مبارزه، آخرين ابزار براي زنان و طرفداران فمينيسم باشد و شايد مناسبترين و عمليترين ابزارها. زنان قصد دارند تا فلسفه را به بازخواني كانون فلسفي و شكلدهي دوباره به آن، به چالش طلبند. زنان ايراني نيز همچون ساير زنان براي به چالش كشيدن و به زير سئوال بردن مباني نظري در روابط قدرت و ساختارهائی كه تاكنون آنان را سركوب كرده است شروع به استفاده از فلسفه كرده اند.
به نظر ميرسد كه ارتباط زنان با فلسفه ارتباطي دوگانه است. اين دوگانهگي را ميتوان از يك سو در ارتباط زنان با تاريخ و «سنت فلسفي» دانست و از سوي ديگر در ارتباط ايشان با «تفكر فلسفي». ترديدي نيست كه در فلسفه ــ دستكم فلسفهي قانوني ــ تعصبي مردانه وجود دارد، تعصبي كه همواره زنان را بر آن داشته است تا سنت فلسفي را همچون سنتي زن ستيز دريابند. اين زنستيزي گاه در آثار و آراي فيلسوفان بسيار صريح و آشكار است و گاه نيز انديشههاي اين فيلسوفان چنان است كه دستكم ميتوان گفت قابليت تفاسير جنسيتي را داشته و بيانگر تبعيضي جنسيتي در سنت فلسفياند. اما آنجا كه زنان را در ارتباط با تفكر فلسفي قرار ميدهيم، ميتوانيم دريابيم كه زنان همواره در سراسر عرصهي تفكر فلسفي حضور داشتهاند، آنچنان كه تكرار اين پرسش كه چرا زنان اندكي در فلسفه وجود داشتهاند، پرسشي درست نمينمايد.
اگر عدم حضور زنان را در سنت فلسفي بهعنوان «نهاد» يا «تز» بدانيم و حضور هميشهگي زنان را در عرصه تفكر فلسفي همچون «برابر نهاد» يا «آنتيتز» آن بهپذيريم، آنگاه شايد ضرورت فلسفي حضور زنان در توسعه پايدار جامعه بتواند همچون «همنهاد» يا «سنتز» اين دو تلقي شود. در واقع، قصد داريم تا با استفاده از روش «ديالكتيك» هگلي بويژه در ديالكتيك خدايگان و بنده به اين پرسش پاسخ دهيم كه آيا تفكر زنان ميتواند تفكري بالذات فيلسوفانه باشد؟ تفكري كه شايد نويدبخش جهاني يكپارچه و بيهيچ اختلاف دروني باشد؟ آيا روش ديالكتيكي هگل ميتواند راهي براي نفي دوآليسم و سلسله مراتب ارزشي آن باشد؟ آيا روش ديالكتيكي در تفكر زنان و خردمندي برآمده از آن ميتواند دوپارهگيها و گسستهاي موجود را در عرصهی اجتماع يگانه كرده و در فرايند توسعهي جامعه عهدهدار نقش و سهمي عمده باشد؟
الف) زنان و سنت فلسفي
بديهي است كه زنان در سنت فلسفي از امتيازات كمتري نسبت به مردان برخوردار بوده و در ارتباطي نابرابر با آنها به سر برده اند. بيشك سنت فلسفي، از افلاطون گرفته تا كانت و حتي پيش از افلاطون (فيثاغورث) و پس از كانت (هگل)، سنتي، زنستيز بوده است؛ زنستيزياي، مرسوم و متداول كه همچون ميراثي از پيشينيان براي آيندهگان به وديعه نهادهشده است. اگر از فلسفی باستان آغاز و سراسر سنت و تاريخ فلسفه را نگاه كنيم، به طور كلي در مييابيم، كه «مردان»، «فرهنگ»، «ذهن» و «عقل» بر «زنان»، «طبيعت»، «جسم» و «احساس» برتري داده شده اند. از عصر پيش سقراطي تاكنون، تفكر سلسله مراتبي ارزشها، يعني اين فرض كه تفاوت و تضاد چنين سلسله مراتبي را تبديل به ميزان و معياري در فلسفه كرده، اساس بسياري از تحقيقات فلسفي بوده است. براي مثال، به تصور فيثاغوريان، جهان آميزهاي بود كه از اصول مرتبط با صورت متعين كه از نظر آنها خوب بود و اصول ديگري كه آنها را با صورت نداشتن يا چيزهاي نامحدود، نامنظم يا بينظم، مرتبط ميدانستند و بد يا پست ميشمردند. فيثاغوريان جدولي را تنظيم كردهبودند كه اساس آن بر تفاوت بين اعداد فرد و زوج، مبتني بود و يك طرف اين جدول بر طرف ديگر برتري داشت و علت آن برتري هم در رابطهاي بود كه با تضاد بين صورت و بيصورتي يا همان تمايز صورت و ماده نشان داده ميشد كه از اصول اوليه تفكر فيثاغوريان بود. اين جدول حاوي ده قسم اضداد بود: فرد/ زوج، محدود/ نامحدود، واحد/ كثير، راست/ چپ، سكون/ حركت، مستقيم/ منحني، روشن/ تاريك، خوب/ بد، مربع/ مستطيل، و بالاخره مرد/ زن. يعني بدين ترتيب، هر چيز خوب، خير، پسنديده و نيكو با مردان در يك طرف قرار ميگرفت و هر آنچه بد، شر و ناپسند بود با زنان در سوي ديگر. همين نگاه سلسله مراتبي و عمودي بعدها نيز در آراي سقراط، افلاطون، ارسطو، آكويناس و... تكرار شد و در دكارت به اوج خود رسيد؛ آنچنان كه تبديل به مقياسي در فلسفه و در عين حال منجر به اشتقاق و دوپارهگياي در آن و در نهايت رسوبكردن تفكري از بنيان دوآليستي در سنت و تفكر فلسفي شد؛ دوگانهگياي كه هنوز هم فلسفه از آن رهايي كامل نيافتهاست. بدينسان، سنت ما ــ چه به طور صريح و چه از طريق تصاوير و استعارات ــ به ما ميگويد كه فلسفه فيحد ذاته و ملاك ها و معيارهاياش، همچون عقلانيت و ابژكتيويته، هميشه هر آن چيزي را كه همراه با زنان و زنانهگي بودهاست، حذف كرده و كنار گذاشته و حتي براي آنها هويتي مردانه قائل شده؛ يا دستكم، «جنسيت» را با معيارهاي اصلي خود همراه ساختهاست. تاكنون سنت فلسفي با استفاده از دو ابزار «انحصارطلبي» و «عينيسازي»، در طول تاريخ به اين استدلال پرداختهاست كه فلسفه و فلسفهورزي، قلمرويي به تمام معني مردانه است، قلمرويي كه زنان به واسطه ي داشتن ويژگي ها و صفاتي فرومايه و حقيرانه ــ كه آن ويژگي ها را نيز خود فيلسوفان مرد تعريف كرده و خاص جنس زن دانسته اند ــ قادر به ورود و حضور در اين عرصه نيستند. اما اين نكته را نيز فراموش نكنيم كه اگر مردان در طول تاريخ، فلسفه را محدود كردهاند، اين امر به معناي محدود بودن خود فلسفه و تفكر فلسفي نيست.
ب) زنان و تفكر فلسفي
اگر هم چون كانت فلسفه را «آموختنِ انديشيدن و نه آموختن انديشهها» بهدانيم و اگر همچون هگل روش درست در تفكر فلسفي را روشي بهدانيم كه حقيقت و ضد حقيقت، درست و نادرست و خوب و بد همه را در نظر بهگيرد، بدينمعنا ميتوان گفت كه زنان همواره در متن فلسفه و تفكر فلسفي حضور داشتهاند.
ديالكتيك «خدايگان و بنده» ي هگل به ما مي آموزد كه چگونه بنده به اين دليل كه بايد هم به شناسايي خدايگان و هم به شناسايي خويش پردازد و در واقع هم چشماندازهاي خدايگان و هم چشماندازهاي خودش را داشته باشد، ميتواند همواره دو حوزهی مختلف را با يكديگر تلفيق كند. سيمون دوبووار كه براي اولين بار در كتاب جنس دوم خود، براي نشاندادن رابطهی بين مرد و زن، از ديالكتيك خدايگان و بندهي هگل استفاده كرد، اظهار داشت كه: اگرچه زن به راستي بندهي مرد نيست، با وجود اين، حدود آگاهي و بصيرت و بينشاش همواره همچون يك برده قلمدادشده و در طول تاريخ، زن نه در راستاي برابري با مرد زيسته و نه برابر با او تشخيص داده و به رسميت شناخته شده است. هر چند كه برخي استفاده از چنين مدلي را براي نشان دادن رابطهي بين مرد و زن درست نميدانند و معتقدند كه ديالكتيك خدايگان و بندهی هگل، ديالكتيكي است كه فقط بين «مردان» صورت مي گيرد و اساسن «زنان» و «بردهگان» را نميتوان در يك رديف قرار داد؛ چرا كه با اين كار در عمل قول به بردگي زنان را پذيرفته ايم و حال آن كه در فلسفه هگل «زن» و «برده» هر يك ارتباطات بسيار متفاوتي را با «زندگي»، «مرگ» و «كار» دارند؛ با وجود اين، به نظر ميرسد كه زنان بهواسطهي موقعيتي كه در طول تاريخ و در برابر مردان هم چون يك برده داشتهاند، همواره با استفاده از تفكري ديالكتيكي كه معتقد به جمع اضداد و تلفيق چندگانهگيهاست، توانستهاند زيستي خردمندانه داشته باشند، حال آنكه به نظر ميرسد مردان در جايگاه خدايگان بيشتر تفاوتها و تناقضات را ميبينند و در عرصهي تفكري علمي و استنتاجي باقي ماندهاند. اين امر را ميتوان در تفاوت فاهمه و خرد ديد ــ بويژه در ديدگاه كانت و هگل؛ آنچنان كه موضوع فاهمه را«گوناگوني نگرش هاي حسي» تشكيل ميدهد، حال آن كه موضوع خرد «يگانگي و هدايت فهم به سوي وحدت بيشتر» است. بدين ترتيب، اگر بپذيريم كه زنان همواره خواسته يا ناخواسته ديالكتيكي و در نتيجه خردمندانه انديشيدهاند، ميتوان گفت كه آنان به روش درست، در تفكر فلسفي دست يافته و همواره فيلسوفانه انديشيدهاند. در واقع، اين زن و خرد او است كه ميتواند ديالكتيكي بيانديشد. افزون بر اين، به نظر ميرسد كه روش ديالكتيكي هگل ميتواند به حل دوآليسم و تفكر ثنويتگراي آن منجر شود، ويژگي اي كه ميتوان گفت زنان بيشتر داراي آن اند. در واقع، پديدارشناسي روح هگل كه نقطهي عطف آن را در ديالكتيك خدايگان و بنده ميبينيم، سعي در به چالشكشاندن جفتهاي متناقض دارد؛ يعني همان دوآليسمي كه بين ذهن و ماده، كلي و جزئي، تاريخ و طبيعت، سوژه و ابژه، خود و ديگري، و بالاخره مرد و زن وجود دارد. روش درست انديشيدن فلسفي يعني تفكر ديالكتيكي ميتواند به رفع دوآليسمي بيانجامد كه اساس فلسفهی سنتي را شكل داده است. از همينرو است كه برخي بر اين باورند كه برخورد مرد و زن نه همچون نبردي است كه بين خدايگان و بنده صورت ميگيرد كه در آنجا خدايگان و بنده، هر يك موجوديتي متفاوت و نابرابرند، بلكه ازدواج و وصلتي است ميان مرد و زن و اين وحدت و يكپارچگي بسيار دور است از جنگ ميان جنسها، اين بدان معنا است كه وحدت مرد و زن در اين مرحله ميتواند سبب پيشرفت توسعهي هر چه بيشتر انسان و جامعهي انساني شود.
ج) ضرورت فلسفي حضور زنان
اگر توسعه، بويژه توسعهی ملل جهان سوم را ضرورتي تاريخي و از مهمترين اهداف اين جوامع بدانيم، از الزامات توسعهيافتگي آن است كه بايد اقشار و طبقات مختلف جامعه در اين عرصه حضور يافته و مشاركتي فعال و خلاق داشته باشند. ضرورت حضور زنان نيز، از آنجا كه تشكيلدهندهی تقريبا نيمي از جمعيت هر اجتماعي هستند، در اين عرصه غيرقابل انكار است؛ چرا كه در صورت حذف زنان در فرايند توسعه، جامعه تبديل به جامعهاي تماميتخواه ميشود و حال آنكه منطق توسعهی اجتماعي بديهي ميداند كه براي پيشرفت جامعه به فكر، كار و مشاركت همه نياز است. از اينرو است كه جامعهي توسعهيافته جامعهاي است كه با حضور تمامي مردان و زنانش به پيشرفت رسيده است و يكي از اركان مهماش رفع تبعيض جنسيتي به منظور حضور سازنده، خلاق و مكمل زنان و مردان در عرصهی توسعهی اجتماعي است.
از آنجا كه زندگي انديشيدهي اجتماعي زنان متاثر از آراي فلسفي است، تدقيق در آنها ميتواند راهگشاي تكوين جامعهاي انساني، مركب از زنان و مرداني باشد كه با نگاهي كُلنگر و در نتيجه، انديشهاي انساني به سوي برابري و آزادي به پيش ميروند. براي مثال، برخورد ديالكتيكي با شرايط زندگي در اين پرتو از يكسو زنان را از يوغ انديشه هاي وابستهساز به مردان و نظام مردسالاري ميرهاند و از طرفي با تقويت خودشناسي زنانه، حضور «جنس دوم» را در عرصهی مناسبات اجتماعي، تقويت ميكند. از منظري فلسفي ــ همچنان كه گذشت ــ ذهن فهيم مردانه وحدت اضداد را ناممكن ميانگارد و به چندگانهگي يا دستكم دوگانگي، آن معتقد است. در مقابل، ذهن خردمند زنانه معتقد به يگانهگي و وحدت اضداد است و ميتواند چند پارهگي و گسستها را انسجام بخشيده و آنها را تحت مقولهاي كلي، وحدت و نظم بخشد. از همينرو است كه حضور فلسفي ــ اجتماعي زنان در عرصههاي متفاوت جامعه، ميتواند به حل چندگانهگيها و تناقضات برآمده از نگاه يكسويه فاهمهی مردانه برآيد. بنابراين، در حاليكه فهم به درك حقيقت كامل نميرسد، خرد به درك پيوند و يكسان جدايي ها و نايكساني ها نائل مي آيد. فهم وظيفه مهمي دارد، ولي چنين مي انگارد كه همه حقيقت را مي يابد و لذا اين خودفريبي او را شايسته اصلاح توسط خرد ميسازد. بدين سان، زن خردمند [ايراني] درمي يابد زنانگي، ساختي اجتماعي است كه در آن زن وضعيت «ديگري» را نسبت به «خود»محوري مرد پذيرفته و از اين رو فرودستي خويش را حقيقت ميپندارد، در اينحال تلاش براي رهايي از اين ساخت فرودستانه جز به ياري نگاه ديالكتيكي حاصل نميآيد. نگاهي كه ضرورت حضور اجتماعي زنان در عرصههاي مشاركتي آن را به منظور حل چندگونهگيها و تناقضات برآمده از نگاه يكسويهی فهم مردانه.
