خوش به حال کودکی که عشق ام یک فرفره بود
+
نوشته شده در جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 20:0  توسط saeid
|

این هم نتیجه زحمات فراموش شدگان
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 21:48  توسط saeid
|
یازدهم اریبهشت برابر با اول ماه مه هر سال بنام روزجهانی کارگر نا مگذاری شده است که تمام کسانی که به مسایل اجتماعی اهمیت می دهند. به تاریخچه این روز واقف هستنند. روز جهانی کارگر روزی است که طبقه کارگر میتواند خود را مطرح کند واین روز را به روز وحدت خود تبدیل کنند .در این روز تمامی دولتها واحزاب چه چپ وراست به بررسی وضیعت کارگران می پزدازند.واز تمام این احزاب سوسیالیستها هستنند که در این روز بیشتر از روزهای دیگر سعی در اگاه کردن این قشر از جامعه دارند .ولی چیزی که در تمام این جریانات سیاسی به چشم می خورد وبه وضوح میتوان دید .نام نبردن از قشری از این طبقه است که حتی امکانات اولیه که کارگران کارخانه هارا ندارند امثال بیمه وعیدی که هرچند هم بصورت نیم بند پرداخت میشود وکارفرما به اجبار انها را میپردازد اما این قشر این امکانات نیم بند را هم ندارد.ا ین قشر از کارگران از بیسوادترین قشر جامعه میباشند قشری که به صورت فصلی کار میکند وبقول خودشان صبح اولش است وغروب اآخرش وهیچ اینده ایی ندارند واکثر انها به صورت مهاجر فصلی به شهرهای بزرگ مهاجرت می کنند وبعد از بدست اوردن مبلغی برای چند روز بخور ونمیر به محل سکونت خود برمی گردنند. این کارگران به علت نداشتن مهارت فنی به سخت ترین کاها گمارده میشوند ونه محلی دارند که جهت معرفی به کار به انجا مراجعه کنند فقط میادین وچهاراه های شهرهای بزرگ محل فروش نیروی کارشان میباشند وهر روز کاری انجام می دهند نه بیمه ایی دارند نه ساعت کاری .نه محل استراحتی.ناهار را در محل کار خود اگر به ان بشود ناهار گفت می خورند ودوباره روزاز نو روزی ازنو شبها هم در ساختمانهای نیمه کاره بدون هیچگونه امکاناتی به صبح می رسانند ودوباره ......این قشر فزاموش شده قشری که حتی در جامعه به چشم حقارت به ان نگاه میکنند قشری که خرابه راآباد میکنند وخود خرابه نشین هستنند .اگر به میادین وچهارراه ها سر بزنید به این فراموش شدگان نگاهی بیندازید خود به این موضوح پی می برید .اینان بیشتر یک یا دوماه از سال را در خانواده خود که در روستاهای دور افتاده میباشد نمیباشند و اکثرا دربدر این وان شهر هستنند .قشری که بچه های خود را به زور تا دوران ابتدایی می رسانند.به امید روزی که این قشر از جامعه به سروسامانی برسند.
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 21:41  توسط saeid
|
نمايش و زندگي
نگاهي كوتاه به زندگي ويليام شكسپير

+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 20:22  توسط saeid
|
در اوايل قرن شانزدهم ميلادي در دهكدهاي نزديك شهر استرتفورد در ايالت واريك انگلستان زارعي موسوم به "ريچارد شكسپير" زندگي ميكرد. يكي از پسران او به نام "جان" در حدود سال 1551 به شهر استرتفورد آمد و در آنجا به شغل پوست فروشي پرداخت و "ماري آردن"، دختر يك كشاورز ثروتمند را به همسري برگزيد. "ماري" در 26 آوريل سال 1564 پسري به دنيا آورد و نامش را "ويليام" گذاشت. اين كودك به تدريج پسري فعال، شوخ و شيطان شد، به مدرسه رفت و مقداري لاتين و يوناني فرا گرفت. ولي به علت كسادي شغل پدرش ناچار شد براي امرار معاش، مدرسه را ترك كند و شغلي براي خود برگزيند. برخي ميگويند اول شاگرد قصاب شد و چون از دوران نوجواني به قدري به ادبيات دلبستگي داشت كه معاصران او نقل كردهاند، در موقع كشتن گوساله خطابه ميسرود و شعر ميگفت.

به گزارش خبرنگار گروه فرهنگ و انديشه ايلنا، او، سال 1582 موقعي كه هجده ساله بود، دلباخته دختري بيست و پنج ساله به نام آن "هثوي" از دهكده مجاور شد و با يكديگر عروسي كردند و به زودي صاحب سه فرزند شدند. از آن زمان زندگي پر حادثه "شكسپير" آغاز شد و به قدري تحت تأثير هنرپيشگان و هنر نمايي آنان قرار گرفت كه تنها به لندن رفت تا موفقيت بيشتري كسب كند و بعداً بتواند زندگي مرفه تري براي خانواده خود فراهم كند.
پس از ورود به لندن به سراغ تماشاخانههاي مختلف رفت و در آنجا به حفاظت اسب هاي مشتريان مشغول شد، ولي كم كم به درون تماشاخانه راه يافت و به تصحيح نمايشنامههاي ناتمام پرداخت و كمي بعد روي صحنه تئاتر آمد و نقش هايي را ايفا كرد. بعدا وظايف ديگر پشت صحنه را به عهده گرفت. اين تجارب گرانبها براي او بسيار مورد استفاده واقع شد و چنان با مهارت كارهايش را پيگيري كرد كه حسادت هم قطاران را برانگيخت.
در آن دوره هنرپيشگي و نمايشنامه نويسي حرفهاي محترم و محبوب تلقي نميشد و طبقه متوسط كه تحت تأثير تلقينات مذهبي قرار داشتند، آن را مخالف شئون خويش ميدانستند. تنها طبقه اعيان و طبقات فقير بودند كه به نمايش و تماشاخانه علاقه نشان ميدادند.
در آن زمان بود كه "شكسپير" قطعات منظومي سرود كه باعث شهرت او شد و سال 1594 دو نمايش كمدي در حضور ملكه اليزابت اول در قصر گوينويچ بازي كرد و سال 1597 اولين كمدي خود را به نام "تقلاي بي فايده عشق" در حضور ملكه نمايش داد و از آن به بعد نمايشنامههاي او مرتباً تحت حمايت ملكه به صحنه تئاتر ميآمد.
"اليزابت"، سال 1603 زندگي را بدرود گفت، ولي تغيير خاندان سلطنتي باعث تغيير رويهاي نسبت به "شكسپير" نشد. "جيمز اول" به "شكسپير" و بازيگرانش اجازه رسمي براي نمايش اعطا كرد. نمايشنامههاي او در تماشاخانه گلوب كه در ساحل جنوبي رود تيمز قرار داشت، بازي ميشد. بهترين نمايشنامههاي "شكسپير" درهمين تماشاخانه گلوب به اجرا درآمد. هرشب شمار زيادي از زنان و مردان آن روزگار به اين تماشاخانه ميآمدند تا شاهد اجراي آثار "شكسپير" توسط گروه پر آوازه لرد چيمبرلين باشند. اهتزاز پرچمي بر بام اين تماشاخانه نشان آن بود كه تا لحظاتي ديگر اجراي نمايش آغاز خواهد شد. در تمام اين سال ها خود "شكسپير" با تلاشي خستگي ناپذير -چه در مقام نويسنده و چه به عنوان بازيگر-كار ميكرد. اين گروه، علاوه بر آثار "شكسپير"، نمايشنامههايي از ساير نويسندگان و از جمله آثار "كريستوفر مارلوي" گمشده و نويسنده نو پاي ديگر به نام "جن جانسن" را نيز به اجرا در ميآورند، اما احتمالا آثار استاد "ويليام شكسپير" بود كه بيشترين تعداد تماشاگران را به آن تماشاخانه ميكشيد.
اين تماشاخانه به صورت مربع مستطيل دو طبقهاي ساخته شده بود، كه مسقف بود، ولي خود صحنه از اطراف ديواري نداشت و تقريباً در وسط به صورت سكويي ساخته شده بود و به ساختمان دو طبقهاي منتهي ميشد كه از قسمت فوقاني آن اغلب به جاي ايوان استفاده ميشد.
"شكسپير" به زودي موفقيت مادي و معنوي به دست آورد و سرانجام در مالكيت تماشاخانه سهيم شد. اين تماشاخانه، سال 1613 در ضمن بازي نمايشنامه هانري هشتم سوخت و سال بعد بار ديگر افتتاح شد، كه آن زمان ديگر "شكسپير" حضور نداشت، چون با ثروت سرشار خود به شهر خويش برگشته بود. احتمالا "شكسپير"، سال 1610 يعني در 46 سالگي دست از كار كشيد و به استرتفرد بازگشت، تا درآنجا از هياهوي زندگي در شهر لندن دور باشد. چرا كه حالا ديگر كم و بيش آنچه را كه در همه آن سال ها در جستجويش بود به دست آورده بود. نمايش نامههايي كه در اين دوره از زندگيش نوشته زمستان و توفان هستند كه اولين بار، سال 1611 به اجرا در آمدند. در آوريل سال 1616پير چشم از جهان بست و گنجينه بي نظير ادبي خود را براي هموطنان خود و تمام مردم دنيا بجا گذاشت. آرمگاه او در كليساي شهر استرتفورد قرار دارد و خانه مسكوني او با وضع اوليه خود هميشه زيارتگاه علاقمندان به ادبيات بوده و هر سال در آن شهر جشني به ياد اين مرد بزرگ برپا ميشود.
با توجه به تعداد نمايشنامههايي كه هر ساله از "شكسپير" به صحنه ميآمد، ميتوان اين طور نتيجه گرفت كه او آنها را بسيار سريع مينوشتهاست. مثلا گفته شده او فقط دو هفته وقت صرف نوشتن نمايشنامه زنان سر خوش "وينزر" كرده است كه سال 1601 اجرا شد، البته اين بسيار هيجان آور است كه "شكسپير" را در حالتي شبيه به آنچه در اين نقاشي ميبينيم، در ذهن مجسم ميكنيم، كه تنها با تخيلات و الهامات خود در يك اتاق زير شيرواني كوچك نشسته است و با شتاب چيز مينويسد، اما واقعيت غير از اين بود. آن طور كه گفته ميشود "شكسپير" بيشتر نمايشنامه هايش را دراتاق كوچكي در انتهاي ساختمان تماشاخانه مينوشته است. به احتمال زياد شكل فشردهاي از نمايشنامه را از طرح داستان گرفته تا شخصيتها و ساير عناصر نمايشي، با شتاب به روي كاغذ ميآورده... بعد آن را كمي ميپرورانده و در پايان، زماني كه بازيگرها خود را با نقش هاي نمايشي انطباق ميدادند، شكل نهايي آن را تنظيم ميكرده است. طرح هاي "شكسپير" اغلب چيز تازهاي نيستند. در حقيقت او اين قصه را از خود خلق نميكرده، بلكه آنها را از منابع مختلفي مثل تاريخ، افسانههاي قديمي و غيره بر ميگرفته است. يكي از منابع آثار "شكسپير" كتابي بوده به نام شرح وقايع انگلستان، اسكاتلند و ايرلند اثر "هالينشد شكسپير" قصههاي بسياري از نمايشنامه خود را از جمله هانري پنجم، ريچارد سوم و لير شاه را از همين كتاب گرفت.
ازديگر آثاري كه از نمايشنامههاي "شكسپير" به جا مانده است ميتوان به "هملت" ، "شب دوازدهم "،"هانري چهارم"، "هانري پنجم"، "هانري ششم" و "ژوليت"، "توفان"، "تلاش بي ثمر عشق" اشاره كرد.نمايشنامه در پنج پرده و بيست و سه صحنه تنظيم شده و اگر نمايشنامه "تيتوس اندرونيكوس" را به حساب نياوريم ؛ اولين نمايشنامه غم انگيز "شكسپير" محسوب ميشود. تاريخ قطعي تحرير آن معلوم نيست و بين سال هاي 1591 و 1595 نوشته شده، ولي سبك تحرير و نوع مطالب و قراين ديگر نشان ميدهد، كه قاعدتاً بايستي مربوط به سال 1595 باشد.بزرگترين نمايشنامه تمامي اعصار است. "هملت" بر تارك ادبيات نمايشي جهان خوش ميدرخشد. داراي نقاط اوج، جلوهها و لحظات بسيار كميك است. ميتوان بارها و بارها سطري از آن را خواند و هر بار به كشفي تازه نايل شد. ميتوان تا دنيا، دنياست آن را به روي صحنه آورد و باز به عمق اسرار آن نرسيد. انسان خود را در آن گم ميكند، گاه به بن بست ميرسد، گاه لحظاتي سرشار از خوشي و لذت ميآفريند و گاه انسان را به اعماق نوميدي ميكشاند. بازي در اين نقش، انسان را با تمام ذهن و روحش درگير خود ميكند و او را در خود فرو ميبرد.
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 20:20  توسط saeid
|
سوگند خورده ام از گفتن شعر بپرهیزم چکنم که کله کاهلم می خروشد وفریادش کلامی است بی معنی نا هموطن دوستی می گفت مثل پرنده آزاد باش یادم رفت از او بپرسم که
کدام یک مهمتر است پرنده/آزاد/باش که برای ماهی پرواز تعریف دیگری دارد
شاعر حبیب
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 20:19  توسط saeid
|
در تاریخ وقایعی اتفاق می افتد که برخی از این روزها در روز خاصی نامگذاری میشوند مانند روزجهانی کارگر ویا روزجهانی زن و مانند این... روز دوم اردیبهشت را روززمین پاک نامیده اندبه راستی وقتی از زمین پاک صحبت می کنیم به انسان آرامش دست می دهد و چه زیباست روز پاک روزی که از الودگی هوا .الودگی صوتی واز زباله در کوها وخیابانها خبری نباشد وهمه جا تمیز ومرتب باشد روزی که در رود خانه ها و نهر ابها اثری از زباله وآشغال نبینیم به راستی زمین پاک چقدر خوب است.اما اگر این موارد در جامعه رعایت شود زمین پاک است ؟.من که میگویم نه.زمینی که در ان جنگ است .مشتی سرمایه دار بخاطر منافع خود دست به جنگهای خانمانسوز می زنند .وانسانهای بیگناه را میکشند.زمینی که در ان تضاد طبقاتی بیداد میکند وعده کمی از دسترنج افراد جامعه بهترین زندگی را دارند ودرناز ونعمت هستنندوبقیه افراد ازصبح تا شب جان میکنند واز کمترین امکانات برخوردارند وهمیشه نگران اینده زندگی خانواده خود هستنند.وهمیشه دلهره فردا خود را دارند .زمینی که خیلی از افراد ان در خانه های محقر ود رحاشیه شهرها زندگی میکنند .زمینی که در ان سرقت خودفروشی.قاچاق وغیره وجود دارد زمینی که در ان کودکانش برای تامین مخارج خود در کارکاهای قالی بافی جان می دهند .زمینی که در برخی کشورهایش حتی نان هم ندارند که بخورند .ودر قحطی بسر میبرند.ودر جای دیگرش هیچکس غمی ندارد زمینی که زنان روستایی باید چند کیلو متر پیاده راه برود تا به دکتر برسد. ان هم چه دکتری.ایا به راستی این زمین پاک است؟ زمانی زمین پاک است که کسی دغذغه فردایش را نداشته باشد .همه از امکانات خوب برخوردار باشند .زمینی که فقر .فحشا .دزدی قاچاق ودیگر معضلات در ان نباشد پاک است.. زمین پاک چقدر خوب است.وچه زیباست.به امید زمینی پاک.
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 21:2  توسط saeid
|
+
نوشته شده در جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 20:55  توسط saeid
|
ماکسیم گورکی (Максим Горький) داستاننویس، نمایشنامهنویس، مقالهنویس و انقلابی روس و از بنیانگذاران سبک رئالیسم سوسیالیستی بود.و در سال ۱۸۶۸ متولد شد ودر سال ۱۹۳۶ درگذشت.
گرچه او را بیشتر به عنوان یک نویسنده، در سطح جهانی میشناسند و ستایش میکنند، او، همچنین، از رهبران جنبش انقلابی روسیه بود.
«نیژنی نوگورود»، روستای محل تولد او،از ۱۹۳۲ تا ۱۹۹۱، به افتخار او «گورکی» نامیده میشد.
ماکسیم گورکی (با نام حقیقیِ اَلکسی ماکسیموویچ پِشکوف) به تاریخ 16 مارس 1868 در نیژنی نووگورودِ روسیه (که بعدها به احترام او، «گورکی» نامیده شد) به دنیا آمد.او خیلی زود با ناملایمات زندگی آشنا شد. سالهای اولیه کودکی را در آستاراخان، جایی که پدرش مامور کشتی رانی بود، گذراند. اما زمانی که تنها 5 سال داشت، پدر فوت شد و او را برای ادامه ی زندگی نزد والدین مادرش فرستادند. این دوره برای گورکی خردسال به سبب شرایط فقیرانه و اغلب سخت اصلاً یادآور خاطرات خوبی نبود. در 8 سالگی، پدربزرگش او را مجبور به ترکِ تحصیل کرد و به شاگردی در حرفه های مختلف از کفاشی تا نقاشی شمایل مقدّسین گذاشت. خوش بختانه گورکی مدتی روی یک کشتی بخارِ رودخانه ی ولگا ظرف شویی می کرد که در همین دوره یک آشپزِمهربان به او خواندن را آموخت و به این طریق با ادبیات، که به زودی به عشق و علاقه ی او تبدیل شد، آشنا گشت. در 12 سالگی از خانه فرار کرد و در حالی که تقریباً همیشه گرسنه بود از کاری جزئی وپست به یکی دیگر متوسل می شد و به سختی روزگار می گذراند. اغلب توسط کارفرماهایش کتک می خورد و به ندرت غذای کافی برای خوردن داشت. تلخی این تجربه های اولیه بود که باعث شد او نام مستعار ماکسیم گورکی- به معنی جسم تلخ- را برای خود برگزیند. گورکی، دوران نوجوانی را در کازان (قازان) با کارهایی چون نانوایی، کارگری بارانداز و نگهبانیِ شب گذراند. در 21 سالگی با شلیک گلوله ای به سینه اش، خودکشی کرد. هرچند جان سالم به دربرد اما ریه هایش به سختی آسیب دیده و این باعث شد که برای همیشه از حملات سل رنج ببرد. پس از بهبود زخم، کازان را ترک کرده و پیاده کشور را زیرپا گذاشت؛ از زادگاهش نیژنی نووگورود گرفته تا قفقازِجنوبی و برعکس. در مسیر این سفرِدوساله او با پست ترین طبقات اجتماع از نزدیک آشنا شد؛ با ولگردها، بی خانمان ها، دزدان و روسپیان. در 24 سالگی دوباره به اجتماع بازگشت و مشغول خبرنگاری برای یک روزنامه ی محلی شد. اگرچه به خاطر وابستگی به انقلابیون وداشتن عقاید صریح و بی پرده ی شخصی راجع به طبقه بندی اجتماعیِ موجود، دوره های مختلفی را در زندان گذراند اما بازهم تصمیم به چاپ تعدادی داستان کوتاه، که اغلب راجع به ولگردها و بی خانمان هایی بودند که در سفرهایش دیده بود، گرفت. این داستانهای کوتاه، که تخیل مردم روسیه را تحت تاثیر قرار داده بودند، به زودی مشهور شدند. گورکی به اعتباری، قهرمانی مردمی شده بود. او اولین نویسنده ی روس بود که این گونه دلسوزانه راجع به شخصیتهایی چون ولگردها و دزدان با تاکید بر کشمکشِ روزانه ی آنها با نابرابریهای (اجتماعی) درهم شکننده، می نوشت. عاقبت شایعه ها در مورد «ولگردی از ولگا با استعدادی عظیم برای نوشتن» به انجمن هنری تئاتر مسکو هم رسید و زمانی که چخوف در بهار 1900 او را به انجمن معرفی کرد، آنها گورکی را متقاعد کردند تا برای آنها نمایشنامه ای بنویسد. گورکی دو سال بعدی را سخت روی دو نمایشنامه کار کرد. اولین آنها که به روی صحنه رفت، شهروندِازخودراضی(1902) نام داشت که قشر کارگر را برتر از روشنفکران معمول به تصویر می کشید. انجمن هنری تئاترمسکو تنها نسخه ای سانسورشده از نمایش را تهیه کرد چرا که فعالیتهای گورکی مورد توجه پلیسِ تزاری قرار گرفته بود. پلیس اکنون پرونده ای برای این نویسنده تشکیل داده بود زیرا به خاطرعقاید صریحش، او را تهدیدی به حساب می آورد. علاوه براین، مقامات، انتخاب او را برای عضویت درآکادمی هنرمندان امپراطوری روسیه ردکردند که مخالفت های زیادی را برانگیخت و حتی شخص میانه رویی مانند چخوف به نشانه ی اعتراض به این عمل ازعضویت در آکادمی استعفا داد. زمانی که برای اولین بار نمایش به روی صحنه رفت، سالن توسط دسته ای از قزاقان سواره محاصره شده بود تا از نمایش عمومی این کار جلوگیری به عمل بیاید. هرچند امروزه، «شهروندازخودراضی» کارِمهمی به حساب نمی آید اما در زمان خود، موفقیتش، با توجه به بحث ها و جَدل هایی که پیرامونش شکل گرفته بود، میان توده ی مردم روسیه تضمین شده بود. اما نمایشنامه ی دوم گورکی یعنی «دراعماق»(1902) موفق تر بود. این نمایش که در سال 1902 توسط انجمن هنری تئاتر مسکو تهیه شد حاوی شخصیت پردازی های جذابی است که گورکی بر اساس افرادِ مطرود از جامعه که طی سفرهایش با آنها برخورد داشته، انجام داده بود. مانند تمام رمان ها، داستان های کوتاه و نمایشنامه هایش، «دراعماق» هم اعتراضی بود به رفتارهای غیرانسانی؛ اما گورکی نه تنها راجع به بی عدالتی های جامعه اش می نوشت بلکه برضد آنها نیز فعالیت می کرد. او به عضویت در فعالیت های انقلابی ادامه داد و به زودی با مارکسیستها هم سو شد. درحقیقت درآمد او از نمایش ها، که به حمایت از فعالیت های حزب اختصاص داده شده بود، سهم مهمی از درآمد تشکیلات را شامل می شد. در اثر این فعالیت ها، به زندان افتادن های مقطعی او هم ادامه پیدا کرد. طی گذراندن یکی از همین احکام زندان بود که «فرزندان آفتاب»(1905) را نوشت. پس از انقلاب ناموفق 1905 که گورکی هم در آن شرکت داشت، به منظور جمع آوری پول برای مارکسیستها به خارج رفت. در طی این مدت این کارها را به رشته ی تحریر درآورد؛ مردم تابستان(1903)، وحشیان(1906)، دشمنان(1906)، آخرین نفرات(1908)، مردمان عجیب(1910) و واسا ژِلِزنووا(1910). البته مقامات، تئاترهای روسیه را از ساختن «دشمنان» و «آخرین نفرات» منع کرده بودند. گورکی در 1914 یعنی درست در زمان جنگ جهانی اول و انقلاب بلشویکی به روسیه بازگشت. هرچند او با نظر بلشویک ها در مخالفت با ورود روسیه به جنگ جهانی، هم عقیده بود اما در 1917 با تصدی قدر به مقصد ایتالیا؛ جایی که از 1922 تا 1930 در آن باقی ماند. در 1928، گورکی تسلیمِ فشار اذهان عمومی برای بازگشت به روسیه شد و در بازگشت با برگزاری جشن های پرشکوه از او استقبال شد. گورکی در14 ژوئن 1936 در سن 68 سالگی در گذشت . گورکی سبکی در نوشتن از خود باقی گذاشت که به بنیاد نهادن «رئالیسم اجتماعی» کمک زیادی نمود. نمایشنامه های دیگر او عبارتند از زایکوف ها(1914)،پیرمرد(1919)،سکه ی بدلی(1926)، یگور بولیچوف(1931) و دوستیگایِف و دیگران (1933). علاوه بر نمایشنامه ها، رمان ها و داستان های کوتاه، گورکی یک اتوبیوگرافی سه گانه شامل کتاب های، کودکی من(1914)، دراین دنیا(1916) و دانشگاه های من(1923) نیز نوشت.
+
نوشته شده در جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 20:3  توسط saeid
|

پروین اعتصامی در سال 1285 هجری شمسی در خانواده ای دانش پرور و اهل قلم به دنیا آمد . در دوران کودکی، زبان های فارسی و عربی را زیر نظر معلمین خصوصی در منزل و زبان انگلیسی را در مدرسه آمریکاییها فراگرفت.
ذوق سرشار و وجدان بیدار پروین با آشناییش به فنون ادب درهم آمیخت و وی را در زمان حیات کوتاه خود به جایگاه بلندی رساند.
دیوان پروین ، شامل 248 قطعه شعر می باشد که 65 قطعه از آن به صورت مناظره می باشد، که به شیوه ای هنرمندانه به پند و اندرز و شرح پریشانی مستمندان و انتقاد از عالمان بی عمل می باشد.
مناظره میان گل و گیاه ، نخ و سوزن ، سیر و پیاز ، مور و مار، دیگ و تاوه ، مست و هشیار .....که با طنزی لطیف همراه است ، گویای اشاراتی است واضح و روشن که وی در آن ها به ترسیم فساد و تزویر اجتماع زمان خود می پردازد. بنابراین شعر پروین از برجسته ترین نمونه های شعر تعلیمی به حساب می آید.
پروین رمز عظمت و بزرگی انسان را در گرو تربیت یافتن در دامان مادر می داند و می گوید:
اگر افلاطن و سقراط بوده اند بزرگ
بزرگ بوده پرستار خردی ایشان.
به گاهواره مادر بسی خفت ،
سپس به مکتب حکمت حکیم شد لقمان.
پروین زنی صریح اللهجه و صادق بود که اعتقاد داشت باید از سر جان به جانبداری از حقیقت برخاست و سخن حق را به هر قیمتی به زبان جاری کرد :
وقت سخن مترس و بگو آنچه گفتنی است
شمشیر روز معرکه زشت است در نیام!
پروین پادشاهان را به گرگهایی تشبیه نموده که لباس شبان بر تن کرده اند و در جایی از زبان پیرزنی
می گوید:
ما را به چوب و رخت شبانی فریفته است
این گرگ سالهاست که با گله آشناست!
پروین در سال 1320 هجری شمسی دیده از جهان فروبست. پروین در زمانی زندگی می کرد که نان ایران خیلی کم در عرصه هنر وادبیات نقش داشتند ود ر خانه فقط به کارهای خانه وشوهر داری مشغول بودند وحتی اشعار پروین از طریق پدر به محافل هنری راه پیدا میکرد .ودر حال حاضر که عصر ارتباطات است و جهان به یک دهکده تبدیل شده است زنان باید از این موقعیت استفاده کنند ودر جهت رشد خود و جامعه کوشا باشند.
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 19:53  توسط saeid
|
| پنجاهمين سالگشت مرگ برتولت برشت نمایشنامه نویس وشاعر سوسیالیست المانی را به یادش می نویسیم . |
 |
 |
 |
+
نوشته شده در شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 20:42  توسط saeid
|
آنکس که حقیقت را نمی داند بی شعور است .وآن که حقیقت را می داند و دروغ می گوید تبهکار است
.............................................................................................
بدبخت ملتی است که به قهرمان نیاز دارد.
برتولت برشت
+
نوشته شده در شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 20:18  توسط saeid
|
سرتا سر دشت خاوران سنگی نیست
کز خون دل ودیده بر آن رنگی نیست
ابو سعید ابوالخیر
+
نوشته شده در شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 20:13  توسط saeid
|
هانس کریستین آندرسن در دوم آوریل ۱۸۰۵ میلادی برابر با سیزدهم فروردین در دانمارک متولد شد وجهانیان آندرسن را به عنوان نویسنده کودکان می شناسند .وی کتابهای مختلفی را به کودکان جهان عرضه کرده است بدین مناسبت هر دوسال یک باردفتر بین امللی کتاب برای نسل جوان جوایز ارزشمندی را به نویسندگانی که اثارشان نقش مهم وسهم جاودانه ایی در جهت پیشرفت ادبیات کودکان جهان داشته باشند اهدا میکند که طرح این جایزه با ارزش از سوی مارگارت دوم ملکه دانمارک داده شده است .ای کاش مدیران فرهنگی کشور ماهم در جهت شناساندن نویسندگان کشورمان حداقل به مردم خودمان اقدامی می کردند نه اینکه رسانه های جمعی هیچگونه اسمی ازانها نبرند تا بحال از صمد بهرنگی نویسنده کودکان کشورمان توسط هیچ ارگانی نامی برده نشده است در صورتی که دیگر کشورها نویسندگان خود را شاید بیشتر از حد معمول بزرگ هم میکنند.به خلاصه ایی از زندگی هانس کریستین آندرسن می پردازم"اندرسن"، سال 1805 در دانمارك متولد شد، او را بيش از هر چيز به خاطر داستان هاي افسانه اي اش مي شناسند.
نخستين رمان او، "بداهه نواز"، سال 1835 منتشر شد و بسيار نيز موفق بود، با انتشار اين رمان بود كه آغاز فروتنانه اش به عنوان يك شاعر به پايان رسيد و وارد جرگه رمان نويسان شد.در همين سال، نخستين مجموعه داستان هاي "پريان" خود را منتشر كرد، سال هاي 1836 و 1837 اين مجموعه را تكميل كرد. اما از آن جايي كه چندان به كيفيت آنها پي برده نشد، فروش ضعيفي داشت.
در همين زمان با دو رمان "ا.تي" (1836) و "فقط يك ويلن زن" (1837) بر موفقيت هايش افزود.
سال 1851 ، اثر موفق "در سوئد" را منتشر ساخت كه مجموعه طرح هاي مسافرتي اش بود." اندرسن" كه به سفر بسيار علاقه مند بود، سفرنامه هاي ديگري نيز منتشر كرده است، برخي از آنها عبارتند از:" در اسپانيا" (1863) ، "ديداري از پرتغال در 1866 " (1868)، اين سفرنامه ها تركيبي از گزارشات مستند، توصيفات و نظرات فلسفي "اندرسن" در باب موضوعات مختلف است.
گفتني است، شخصيت "اوريا هيپ" در رمان "ديويد كاپرفيلد" چارلز ديكنز براساس شخصيت "اندرسن" نگاشته شده است.
"اندرسن" كه اغلب به عنوان نويسنده كودكان نيز شناخته شده، ويژگي كلي داستان هايش را فضايي تاريك و اغلب خشن تشكيل مي دهد و رسيدن به رستگاري در آثار او بهايي گزاف دارد." اندرسن" ، سال 1875 درگذشت.
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 20:26  توسط saeid
|