چند سخن از بزرگان
سنگی که طاقت ضربه های تیشه را دارد تند یس زیبا یی می شود پس با تمام وجودت تند یس ی زیبا بساز. //////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////
ما همه عمر دیر رسیدیم.
( از متن فیلم سوته دلان .زنده یاد علی حاتمی.)
هرچه ااوج بگیری برای من که پرواز بلد نیستم .کوچکتر می شوی.
بزرگترین بیماری قرن فقر است.
سخنی ونگاهی
من شاعر نیستم .من قصه گویی هستم با کلمات موزون اگر کلمات موزون شعر است آری من یک شاعرم .شاعر یا هر هنرمند دیگر زمانی با ارزش است. که در خدمت طبقه محروم وهمسو با منافع انها باشد.
در نوشته هایم خواننده دچار تزلزل می شود واین را عمدا به خواننده تحمیل میکنم. تا هر معنی را که خود می خواهد بگیرد در زشت کردن شخصیت خودم وصورت آن کوشیده ام تا سردرگمی بوجود آید ؛ ومعرفتی که در کلامم وجود دارد دست نخورده باقی بماند تا مگر اهل دلی "سینه سوخته ای "عاشقی ،در جانش نقش بندد و اگر قطره اشکی بر نوشته هایم کاشتی خودت را کشف کرده ای و به تو می بخشم کلامم را.
با تشکر از برادرم سعید که در جمع اوری پراکنده نوشته هایم مرا یاری کرد ومشوقم شد که بتوانم بیشتر بنویسم و قطره ناچیزی باشم در ادبیات کشورمان.
حبیب (مستی )
2
بیا تا یکی بودن روز وشب را
در اندیشه فردا بکاریم
زمین را به مهمانی شاپرکها بخوانیم
که جنگل نمرده است
در ذهن پاک عا شقان حبیب
//////////////////////////////////////////////////////////////////////////////
سرآب به هر سو می نگرم
لشکر اندوه
به هر جای می نگرم خیمه عدو
وهر چه می اندیشم جام است وسبو و آنچه می نویسم سرابی است با او .......................................................................................... ناز ساز نمی دانم
ناز کدام ساز اهنگ تورا میخواند بخوان
دوباره بخوان
دلم برای همه سازها شورمیزند
شاعر:حبیب مستی /////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////// تنهایی
یک دسته کاغذ کنارم
کتابی مبهم و سیگاری خاکستر شده کنار استکان وچای از یاد رفته وبحثی ممنوع در ذهن و کلامی که از نگاه تو شکل میگیرد
ترانه ایی که از نظ بازیهای تو ابدی می شود
وبا خلوت خود به خا لی نبشتم
سکوت را بنگر چه زیبا ست ؟ شاعر:حبیب مستی ..............................................................................................................................
تا به دیوارهای جهان
خطی در امتداد خود بکشم .
همین وبس.
همیشه کوشیده ام پروژایی را که موجب ناکامیمان شده هست کنار بزنم تا علت انرا جستجو کنم اما همیشه ذکر حوادثی که در زندگیمان افتاده است ونا مطبوع بنظرم میامده از قبیل احساسات وعواطف درونی شده پرهیز کنیم تا هم لطمه ایی به حیثیت خود نزنیم هم اینکه احساسات مان اشگار نکردد . وتحمل میکنیم زندگی مملو از غصه وندامت را .
ولی این روزها ظرفیت خود را لبریز میبینیم وبرای سبکتر کردن خودمان هر کس به کاری روی میاورد .و منهم دست بقلم میاورم تاکمی راحت شوم .وبا خود کلنجار میروم تا بگونهایی که اتفاق افتاده زندگیم را بتحریر دراورم نه انطوری که میبایست اتفاق مافتاد از هرگونه تعصب که چشم بپوشم میشود زندگیم رادر یک جمله خلاصه کرد کاش/اتفاق نمیافتاد/
در سوگ قره چای قره چای نام رودی است .که از کوهای سربند سرچشمه میگیرد واز منطقه روستاهای شراء میگذرد و روستا ییان جهت ابیاری زمینهای کشاورزی از ان استفاده میکنند
رودخانه قره چای را کسی بیاد نداشت که آبش خشک شده باشد .ولی درچند سال اخیر به علت حفر بی رویه چاههای عمیق در روستاهای کنار رود و کمبود بارندگی در فصل تابستان خشک شده وباعث خسارت به کشاورزان شده است .
نویسنده این مطلب که زادگاهش در یکی از روستاهای این منطقه میباشد .زمانی که بعدازچند سال به روستای خود برمیگردد ورود قره چای را خشک میبیند .این چند سطر را در سوگش مینویسد.
بعضی کلمات نیز از لهجه خود روستاییان استفاده کرده است .امیدوارم ایرادات مارا یاداوری کنید .و نظرات
خود را برای ما بفرستید منتظر نظرات شما عزیزان هستم.................................................
<<در سوگ قره چای.>>
.در گرک ومیش هوا اتوبوس نگه میدارد. سقلمه ای به پهلویم میخورد.پاشو همشهری رسیدیم .مگه نگفتی مست میری؟
تازه داشت چشمهایم گرمیشد. خمیازه ای میکشم واز پشت شیشیه مه گرفته اتوبوس به بیرون نگاه میکنم. بیرون مرموز وترسناک بنظر میرسد. ساعت پنچ ونیم صبح است .تلوتلو خوران به جلوی اتوبوس میایم. وساکم رااز بغل اتوبوس میگیرم؛بلا فاصله حرکت میکنم.گیج و منگ با چشمانی پف کرده به اطراف نگاهی می اندازم صدای اتوبوس که دورتر میشود کم مشود وسکوت همه جا را فرا میگیرد.مدرسه تازه سازی توجه ام راجلب میکند. که چند سال پیش نبود؛
سردم میشود تنم میلرزد ونفس عمیقی میگشم .بوی خوش نا آشنا حالم راجا میاورد.
چند قدم به طرف ده حرکت میکنم به سمت چپم نگاهی می اندازم گورستان را با چشمانم دور میزنم.راستش را بخواهید کمی هم می ترسم؛سنگ ومفت وگنجشکم مفت؛ برای مردگان فاتحه ایی میخوانم.
دیگر صدایی به گوش نمیرسید .سکوت همه جا رافرا گرفته بود.همه چیز مثل کابوس دلهره آور ونگران به نظر میرسید.اواسط راه ساکم را میان زنواهایم گرفتم وبه درختی تکیه دادم. همچون پر گاهی سبکبار میشوم وخواب الودگی رهایم میکند.
هوا کمی روشن شده است انگار حریریسفید رنگ بر چهره گورستان ودشت های اطراف کشیده شده است.گویا فرشتگان سفید پوش به گورها رنگ آرامش بخشیده است.ساکم رااز این دوش به ان دوش میکنم تا خستگی بدر کنم.
میل داشتم به رودخانه برسم تا با مشتی آببه همه افکار پریشانم خاته دهم.به رودخانه رسیدم نزدیک ونزدیکتر شدم ولی اثری از فره چای ندیدم ......
چشمهایم رابا پشت دست مالیدم ولی اثری از رودخانه نبود. از سراشیبی کوچک پل بالا رفتم به گودالی که فبلا گهر بود نگاه کردم ؛زانوهایم سست شد به زمین نشستم ساکم رابه گوشه ای انداختم وبه سنگ بزرگی تکیه دادام.
.قره چای باورکن این همه راه بخاطر تو توامده ام چرا مشتی اب ازمن دریغ میکنی؟قره چای توهم مثل من گم شده ای آیا ندای قلب مرا میشنوی ؟
چرا نشسته ایی.... افسانه ها ازتو گفته اند از خشم واز مهربانیت قره چای میترسم ...
میدانم که با تزریق چاههای عمیق در بسترت تو را خشکاندند (بی خردان) .
قره چای یجوش وبخروش.اباد کن.
دیگر از ترنم ابت ودرختان حاشیه ات اواز پرندگان به گوش نمیرسد تو را آلوده کردند سکوت را بشکن فریاد بزن و بوی تعفن دشمنانت را پاک کن.
بی تو هرگز شراب خون تو در کام دهقانان مستی نمیبخشد.
فره چای کو ان نعره های مستانه ات؟کو ان گهر گاو گوشت؟ کو ان مرغ علی قاسمت ؟ قره چای دیگر داستان ماهی سیاه کوچولو را نخواهم نوشت .
ای همرازم روان شو (من به یک رنگی تو نیشتم) .
بی تو هر مرغ خوش خوان خبر از مرگ شادی هاست.اگر تو نباشی باید به شورهزار پناه ببریم نمی دانم چرا خشکیده ایی؟
قره چای عشاق ساده دل روستایی دیگر در کنارت قول وقزازی ندارند. کهرازدازشان باشی. تو رازدارخوبی بودی.
میدانم با تو مهربان نبودند ولی تو گرگ باران دیده ایی .
تورا سالهاست با بستن سد از حرکتت جلوگیری کردند میدانم بر سر اب نیلگونت چه نزاعها که نشد.
اما تو تسلیم نشدی. قره چای این همه داغی که بر پیکرت گذاشتند نمیتواند دلیل خشکاندنت باشد.
شاید ریا کاری در تو شنا کرده است ؛که خود دلیل قانع کننده ایی است .....
تو در سینه ات هزارن راز داری....
افسوس که هق هق گریه امانم نمیدهد افسوس که ان نشان وترانه مرد
تو شفاف بودی (شاید تنها علتی که برگشتم به توو مادرم سر بزنم شاید همین باشد )
اشک در چشمانم حلقه بست. واز گونه هایم سرازیر شد ساکم را بر دوش گرفتم به سمت ده وخانه مادرم راهی شدم.
ناگهان چند قطره باران گونه هایم را نوازش داد لبخندی زدم .برگشتم به قره چای نظری افکندم. تمام ریگهای کف قره چای از قطرات باران خیس شدند گویا قره چای بخاطر من نخواهد مرد.
مست یکی ازروستاهای منطقه شراء میباشد.
گهر به جای خیلی گود رودخانه میگویند
مرغ علی قاسم پرنده ای است سفید رنگ شبیه غاز که به گویش محلی منطقه به مرغ علی قا سم معروف است و نام علمی ان گال میباشد
قره چای نام رود مذکور نامی ترکی به معنی سیاه روداست.
باکمال تشکر از برادرم حبیب که این نوشته در اختیار من قرارداد . .
.
کرم شب تاب گفت :نور هرچقدر کم باشد بازهم نوراست.
آمدم که بانورکم درجمع شما باشم که مثل خورشید درخشان هستید .میخواهم از درحشندگی شما استفاده کنم تا من هم پر نورشوم وبتوانم به به اطراف خودم نور افشانی کنم هر چند ناچیز.
ای کاش میتوانستم
خون رگان خودرا
قطره ،قطره، قطره
بگریم
تا باورم کنید.
احمد شاملو
بزرگی میگوید.ستایشگرمعلمی هستم که اندیشیدن را به من بیاموزد نه اندیشه ها را.
آآآآمدم تا ازدیگران بیاموزم .وچیزی را که اموختم بیاموزم.آمدم تا باهم بخوانیم با هم بنویسیم وافکارمان را به هم بگوییم ویاد بگیریم که هم تحمل کنیم به عقاید هم احترام بگذاریم خود ودیگران نقد کنیم
به امید روزی که همه بتوانند اظهار عقیده کنند .وکسی بخاطر داشتن عقیده خاصی سر کوب نکنند.
با زبان ساده تری بنویسیم .به آزادی احترام بگذاریم .دوستش بداریم .چون بخاطر آزادی خیلی از ادمها خیلی چیزها را از دست دادند . .... پس بقول شاملو:بامن سخن بگو سکوتت را دوست ندارم.
راستی شاید ازخود سوال کنید چرا نام قره چای را برای وبلاگ خود انتخاب کردم ؟
بخاطر اینکه رود قره چای را دوست دارم .شفاف بود زلال کودکی ام رادر کنار ان گذرانم وشاهد بزرگ شدن ما بود .وشاهد زشتی وزیبایی زندگی ....
ولی افسوس که قره چای بخاطر بی فکری خشک شد ودیگر بچه های دهات اطرافش شنا یاد نمیگیرند .
رود قره چای از وسط روستاهای منطقه شرا میگذرد واکنون خشک شده و فقط در فصل زمستان اب دارد ....
.